پرسه می‌زنم در حوالیِ دلم


رنگ به رنگ، نقش به نقش، آفریدی و آفریدی و من دیدمو لمس کردم تا رسیدم  به انتهای کوچهی سردو تاریک زمستان.

پشت دری بزرگ ایستاده‌ام و دل دل می‌کنم برای باز کردن این در؛

می‌دانم وقت عبور از زمستان رسیده است و فصلی نو انتظارم را می‌کشد، اما دستم به اختیارم نیست. شاید دلم هنوز زمستانیست.

گوش می‌دهم، کسی انگار زمزمه می‌کند از دور

دقت که می‌کنم "احسن الحال " اش را می‌شنوم،

چقدر دلم حال خوب می‌خواهد

و یادم می‌آید مدت‌هاست که منتظرش هستم؛

حالاست که باید گذشت از زمستان،

 از این لحظه،

 از این احوال

در را آرام باز می‌کنم

و  غرق می‌شوم در تمام بهار،

نگاهم به آسمانست و دستانم همسو با نگاهم

و من نیز زمزمه می‌کنم،

یا مقلب القلوب و الابصار

که دلم آرام بگیرد

یا مدبر الیل و النهار

که نزدیکتر شوم به تو در این سال نو،

یا محول الحول و الاحوال

که بندگیت را کنم

حول حالنا الی احسن الحال

که دستم را بیشتر بگیری، ای خالق بهار


سرسرا

 

اهل زمین که باشی، گاهی وقت‎ها دلت بدجور هوای آسمان را می‌کند. بی‌قرار می‌شوی و دلواپس، آنقدر که حتی لحظه‌ای توان یکجا ماندن را نداری، و خوب می‌دانی کجا می‌شود تمام آرامش گم شده‌ی این شهر را پیدا کرد. 


درباره عکس: گلزار شهدای تهران، اسفند 91 

پر از احساسم این روزها


دلگیرم از خودم 

دلگرمم از بودن‌ها 

دلسردم از بعضی انسان‌ها

خوشحالم از نزدیکی بهار

می‌ترسم از آینده 

اضطراب لحظه‌های نرسیده را دارم 

دلم

گواهی روزهای گرم را می‌دهد

و 

عقلم ...


پر از احساسم 

پر از احساس 


بغض دارد انگار این پنجره، 

از وقتی دیوار بلند مقابلش قد علم کرد دلش گرفت. 

دیگر زندگی‎جریان ندارد در قابش، 

هوای این روزهایش سیمانیست، بی‌روح‌ و بی‌رنگ. 

اما نه، کافیست کمی سرت را از پنجره بیرون بیاوری، 

راه آسمان هنوز باز است! 

هنوز امیدی هست...


این مطلب در لینک‌زن



کاروان آهسته پیش می‎رفت.
دل
درجای دیگری می‎تپید،
هوای برادر را داشت و خیلی زودترها به اوسپرده شده بود این دل،
روزها از پی هم می‎رفتند و گویا لحظه دیدار نزدیکتر می‎شد.
اما ساربان این کاروان تقدیر بود و جنسش از نرسیدن!
سکوت بیابان را که صدای تاخت اسب‎ها شکست، بانو دانست شاید مقصد جای دیگری باشد،
شب هنگام به آسمان نگریست و به یاد آورد،
که هرچه دیده بود دشمنی بود و ظلم، تا یادش می‎آمد جدایی بود و آرزوی وصال.
حال خوب می‌دانست وصال برادر گرچه ناممکن گشته، اما لقاء الله نزدیک است،
به شهر قم که رسیدند آرام شد، دل و روح را به او سپرد و راهی سفر دیگری شد.
و
قم سال‌هاست با نفسش زنده مانده است **



* تیتر از جواد محدثی
** مصرع  پایانی از حمیدرضا برقعی


این مطلب در سرسرا 

خاطراتی هستند که گاه و بی‌گاه هجوم می‌آورند به این ذهن خسته، و دستت را می‌گیرند و می‌برند به روزهایی که شاید به سختی فراموششان کرده باشی.

بعد تازه می‌فهمی لابلای این خاطرات فراموش شده و نه چندان خوب یک حس‌های کوچک شیرین پنهان شده انگار، و از پیدا کردنشان ذوق می‌کنی و باز خاطراتت را زیرو رو می‌کنی تا شاید یک حس گم‌شده‌ی دیگر پیدا شود. یکجور حال خوبیست که تجربه‌اش ارزش یادآوری خاطرات تلخ را دارد.



یکی بیایدو غم این روزها را بتکاند از شانه‌ی من،

یکی بیایدو دستی بکشد یر سر این بغض‌های کوچکِ بسیار، 

یکی بیایدو دلگرم کند تمام دلسردی‌هایم را، 

یکی بیایدو ترانه‌ی شادی بخواند درمیان هجوم آواهای سوزناک،

یکی بیایدو آرام کند تلاطم این دل را،

یکی بیایدو برایم شعر قاصدک‌ها را بخواند، 

یکی بیایدو این صفحه‎ی تاریک را ورق بزند ...


تعبیر تمام خواب‌هایم یک چیز است،

"نرسیدن" 


بازی ابرها را ببین،

سرخوش، سبک‌بال و پر از آرامشند انگار

غبطه می‌خورم به حالشان ...




قبل از رسیدن، اون لحظه‌ای که پشت پنجره‌ی قطار دنبال گنبد طلاییت می‌گردم، الان دلم اون لحظه رو می‌خواد ...